Thursday, March 3, 2016

What's Up?


بیست و پنج سال است
که زندگی‌ام هنوز
گذر از آن تپه‌ی بزرگِ امید است
برای یافتنِ مقصدی  

وقتی فهمیدم که مجبورم
تند به یاد آوردم
که دنیا از این برادریِ انسان بوجود آمده
حالا هر معنی ای که بدهد

پس اشک می‌ریزم
وقتی روی تخت دراز کشیده‌ام
تا هر آنچه در ذهنم است خالی شود
و من ... حسی از خاص بودن دارم

پس صبح که بیدار می‌شوم
بیرون که می‌زنم
یک نفس عمیق می‌کشم و منگ می‌شوم
و از انتهای وجودم فریاد می‌کشم
چه خبره؟
آره .... فریاد می‌کشم ... چه خبره؟

و من تلاش می‌کنم
به خدا تلاش می‌کنم
هر آن در حال تلاشم
در این سیستم

و من دعا می‌کنم
وای خدایا که دعا می‌کنم
هر لحظه‌ی هر روز دعا می‌کنم
برای تکامل

چه خبره؟
کسی جوابم می‌دهد؟
کسی جوابی دارد؟
آهای ... آهای ... 
اینجا چه خبره؟



by “4 Non Blondes”


تقدیم به:
نیمی از ما
که در نیمه‌ی ماه
در دل نیما
جا ماند

Thursday, February 4, 2016

دروغ


افقِ مرده ی این رود
به دریاچه ای می‌رسید
به سکونی که ابدیتِ لحظه است

از حماقت
از شعف و شوق
از شوقِ دست‌هایش
گم گشتگی در گیسوانش
طعمِ سرخِ لبانش
کام می‌جویم
که در دروغ نمیرم

طره تاب داد
دام افکند و تار بافت
من لغزیدم
من خروشیدم
تله تنگ شد سفت شد
تله آب شد باد شد
شعله شد آفتاب شد
و خاکِ من
در پیِ حقیقتِ لحظه اش
زرِ ناب شد

نه در بر
نه بر کف
معشوق ندیدم
تا کی بجویم؟
دیده به کجا بدوزم؟



پ.ن.
عکس از Anka Zhuravelva

Monday, February 1, 2016

Gloomy Sunday


یکشنبه پژمرده است
ساعت‌ها پر ز بی‌خوابی است
عزیزترینم
سایه‌های این سرایم ... بی‌شمارند

گل‌های سفید کوچک
هرگز تو را بیدار نخواهند کرد
نه در آنجا که باورِ تاریکِ اندوه
تو را با خویش برده است

فرشتگان هیچ
قصد بازگرداندنت ندارند
آیا خشمگین خواهند شد
اگر من
قصدِ به تو پیوستن داشته باشم؟

یکشنبهٔ پژمرده

یکشنبهٔ پژمرده را
با سایه‌ها می‌گذرانم
من و این قلبِ من
تصمیم به پایانش گرفته‌ایم

می‌دانم
به‌زودی دعاها خوانده
و شمع‌ها روشن خواهند شد
نگذار اشک بریزند
بگذار بدانند
من از رفتن دل‌شادم

مرگ یک رؤیا نیست
که در مرگ
گرمِ نوازش توام
با آخرین نفسِ این روح
در ستایش توام

رؤیا ... من تنها در رؤیایی بودم
بیدار شدم و تو را غرقِ خواب
در اعماق قلبم یافتم

عزیزم ... امیدوارم رویایم
تو را درگیر نکرده باشد
با هر تپش، قلبم تو را می‌گوید
که چقدر تو را می‌جویم

یکشنبهٔ پژمرده





by “Billie Holiday” (Bjork Version)

Friday, December 25, 2015

Reflection


عجیب نزدیک شده‌ام به انتها
در عمقِ گودالِ خود‌محورِ رقت‌انگیزم
شکست‌خورده تسلیم می‌شوم و
نزدیک تر می‌آیم
شاید اینجا آسایشی باشد
شاید آرامشی در پوچی باشد
چقدر رقت انگیز

دارد می‌خواندم ... مرا می‌خواند

و در تاریک‌ترین لحظه‌ام، ناچیز و اشک‌ریزان
ماه، رازی به من می‌گوید ... محرم اسرارم
هر چند رخشان و تابانم من
این نور و روشنایی از من نیست و
میلیونها بازتابِ نور از من می‌گذرد
چمشه‌اش درخشان و بی پایان است
او نا‌امیدان را احیا می‌کند
بدون او ما قمرهایی بی‌جان و بی‌مقصدیم

و سرم را که بیرون می‌کشم، می‌دانم بی‌شک
نمی‌خواهم این پایین، مشغولِ تغذیه ی خودشیفتگی‌ام باشم
باید منم را پیش از آنکه دیر شود به صلیب بکشم
دعا می‌کنم نور مرا بالا بکشد
پیش از آنکه مضمحلِ رنج شوم

پس منت را به صلیب بکش، پیش از آنکه خیلی دیر شود
تا این سرای منفی و کور و بدبین را پشت سر بگذاریم
و تو خواهی فهمید که ما همه یک ذهن هستیم
قادر به هر آنچه تخیل کردیم و ممکن خواستیم
فقط بگذار نور تو را دریابد
و بگذار حرفها سرازیرت شوند
و بگذار از تو عبور کنند
تا امید و منطق را بشورند و ببرند
پیش از آنکه مضمحلِ رنج شویم
مضمحلِ رنج
مضمحل
در رنج



by “Tool”

Wednesday, November 18, 2015

دختری در رودخانه


دختری در رودخانه
در دریاچه‌اش زندگی می‌کند
نه در دام می‌غلتد
نه به طعمه توک می‌زند
زندگی‌اش با سلطه بر ما می‌گذرد

بر من
من که پوستی خشک دارم
ترس از شنا و آب
ترس از خفگی و حبابها
ترس از تنهاییِ اعماق دارم
بر من نوشته اند
که عاشق باشم
به دختری که بر دریاچه‌اش
بر موجهای ساکنش
حکم می‌راند

اگر روزی
به او قدم بگذارم
با او ترکِ زمین کنم
به امیدش تن به آب دهم
دیگر کسی نیست
دیگر هوایی نیست
تنها تاریکی
تنها خیسی
تنها رویایی
که سالهاست
در طعم شیرینِ رودخانه‌اش
انتظارم را می‌کشد

Sunday, November 15, 2015

ترس


به امیدِ روزی که دیگر مجبور نباشم از این شعر قدیمی‌ام یاد کنم

انفجار بمبها همه جا
شعارها نوشته اند اینجا و آنجا
رخنه ی ناامیدی بر ذهنها

چه بر او چه با او سخنها رانده اند
درحالی که جانیان مدتهاست گریخته اند
حتی مهلتِ نوشیدنِ جرعه ِ آخر نداده اند

ترس!

که هدف وسیله را توجیه است؟
اما کدام کینه با کینه نیک گردیده است؟
این درد است که جهل‌ات برانگیخته است

به امید جلبِ نگاه و ترحم به دردهایت
خونهای بی‌گناه و گناهکار مانده بر دستهایت
 اما با هر مرگ، قدمی دورتر می‌شوی از هدفهایت

ترس!

اعلان جنگ هزینه در پیش دارد
برایت پیروزی شاید، اما بیگانگی‌ات با خویش دارد
چیرگی خشم، ناکامیِ از پیش دارد

حرص و غرور تن به شکست نمی‌دهد
تا آشتی بزر صلح نریخته باشد
تا سلاح های دشمن از کار نیانداخته باشد

ترس!

تلاشت بیهوده است
چون سرطانی، تنها گسترش در پی دارد
ترس ... حال زمانِ پایانِ این بازی است


هانس شانو 

Friday, November 13, 2015

پاییزِ آبی



آبستنِ دروغ
و سرشار از امید
باید بود
تا پاییز را
جان به در برد

که خوابِ زمستان،
یادِ بهار می‌خواهد
و عطشِ تابستان،
در گروِ آمدنِ پاییز است

سالها با ساعتها بازی می‌کنند
ماه‌ها با عقربه‌ها
و نگاهِ خیره ام
پای اعداد خشک می‌شود
هر ثانیه در پسِ دیگری

او نیز با سودایش
سودای خروج و آغازش
در رویایش، رویایم می‌بیند
که کابوسِ زنی دیگر دارم
فریادش به گوش نمی‌رسد
آوازش در باد گم می‌شود
هر شب لالایی می‌خواند
تا از خواب بیدار شوم