Monday, December 30, 2019

XVII



که می‌داند
چند بار
پیش از آنکه بشناسمت
نام‌ات را به زبان آورده‌ام
یا در شعری سروده‌ام؟

حال اما
در این برهوتِ هجران
جز به ذکرِ وصالی موهوم
دیگر ادای نام‌ات
 معنا ندارد

Tuesday, October 8, 2019

خامی


بر مرزِ سیاهِ تناقض
نرم و بی‌جان می‌خرامد
خاطره‌ی لمس دستانت

بر پیکرِ مغلوبِ خامی
گرم و سوزان می‌تابد
مهرِ بوسه‌ی چشمانت

و در کوچه‌های تاریکِ منطق
سرد و تابان می‌طرواد
تیغِ تیزِ مژگانت

برگرد
برگرد مرا ببین
ببین با من چه می‌کنی

Saturday, April 27, 2019

In Dreams


چو سوزِ زمستان از راه رسد
شبِ بی‌ستاره بر روز چیره می‌گردد
و ما، در مستوریِ خورشید
زیرِ بارانی تلخ، قدم خواهیم زد

اما در رویا
صدایت را می‌شونم
و در رویا
دوباره دیدار خواهیم کرد

هنگامی که دریا و کوه فرو ریزد
و زمان به پایانِ برسد
در تاریکی، ندایی می‌شنوم
ندایی مرا می‌خواند
به آنجا خواهم رفت
و باز خواهم گشت

Tuesday, May 9, 2017

مرزِ عدم


تنهایی، فراموش می‌شود
غصه، در روشناییِ امید محو می‌شود
گذشته، در کورسوی آينده باز می‌گردد
و منطق، رنگِ جهل به خود می‌گیرد

مادر سیراب می‌شود، پدر عمر می‌بازد
خواهر جاری می‌شود، برادر راهی می‌گردد
و دنیای درون آیینه، با هر نگاه، پیرتر می‌شود

سامانه‌ای که سامانی نیست
روزنه‌ای که پرتویی نیست
نگاهی که توجه‌اش نیست
دمی که بازدمش نیست
و منی که من‌اش نیست

در چرخِ این پایان
توهمِ آغاز
بر زخمِ یک عمر
مرهم می‌نهد  

Tuesday, August 16, 2016

با من بمان


می‌توان روزها، سالها و عمرها
می‌توان جاده‌ها، فرسنگها و قاره‌ها
می‌توان زمان و مکان را پیمود

اما تنهایی‌اش،
نغمه‌ی غم‌انگیزش
در ژرفای بی‌انتهای چشمان‌اش
تو را
به توهمِ بودن می‌خواند

Tuesday, July 26, 2016

پروانه


میزهای خالی
چشمهای منتظر
تابلوهای نقاشی
قهوه ی سرد شده
چشمهای منتظر
دیوار سفید
دود سیگار
درب شیشه ای
پیاده رو
چشمهای منتظر

در انتظار
هیچ چیز
با دیگری فرق ندارد

Monday, June 6, 2016

مدوزا


مدوزا زیبا بود
و مردانی که به دنبال این زیبایی بودند را
با نگاهش
تنها با نگاهش
سنگ می‌کرد
مارهای گیسوانش را تاب می‌داد
عشوه ای می‌آمد
و همه چیز سرد می‌شد

می‌دانی نکته ی خنده دار کجاست؟
تو زیبایی
و ما را
من را
تنها با نگاه نکردنت می‌کشی
سنگ می‌کنی
سرد می‌کنی