Tuesday, January 6, 2015

وقتی طوفان تمام می‌شود


به دست خواهم آورد
دستی را
که چترم را می‌بندد

و اشک خواهم ریخت
بر گونه هایی
که سرخی اش
بر نگاهم
آشوب است

سفید بوده ام
که سیاهم کردند
صدایم را خاموش
و نگاهم را پر مهر خواستند
پس تو
به نوشته هایم
پناه ببر
تو را آنجا
دیدار خواهم کرد

قرمز بپوش
بانوی طوفان
که آبیِ چشمانت
برای من
سبزی روشن است
و زردیِ افزونش
به تیرگیِ ستاره هایم
می‌آید

می‌شنوی؟
سکوت می‌خواندمان

گویی آشوب
در ابرها
به دنبال چیزی است
که چترِ بسته ام
در دستان تو
و دستِ خسته ام
در بازوان تو
و نگاه آشفته ام
در صدای تو
خیس و لرزان
آوایش را به خاموشی می‌خوانند

پس بیا ...
شاید اینگونه
طوفان تمام شود
و آشوب
دست به دامانِ ما
آرام گیرد

Sunday, January 4, 2015

یک "آن"ی که "حال"مان را خوب کرد


او از آن مردهایی است
که در خوابهایش
پادشاهان سرما می‌خورند
ملکه ها رخت می‌شویند
جلادها بادبادک بازی می‌کنند
و دلقکی با فرشته ها والس می‌رقصد

ولی صبح ها
بالشت از نبودش اشک می‌ریزد
از فنجان چای اش خون می‌چکد
و اولین سیگاری که روشن می‌کند
تا آخرین پک، گویی
ترسِ ناگفته ی کودکی ِ تنهایش
به ثروتِ قرنها ریشخند می‌زند

او از آنهایی است
که از گریه می‌ترساندت
به غم سودایت می‌دهد
به رشک و حسد وا می‌داردت
و در آغوش ِ گرمش
امید امید امید کاشت می‌کند

او تنها مردی است
که صدا می‌کند
نبوغِ گمشده ی چشمها را
سرودِ خاموشِ فریادها را
شعرِ غمگینِ دردها را
و زخمِ عمیقِ تمامِ این سالها را
و صدایش
بر دل
در جان
می‌نشیند

او آن مردی است
که موعود بود
هرگز از راه
نرسد
ولی خواست ... و رسید



رضای ثروتی عزیز
سالروز خواستنت فرخنده

Wednesday, December 31, 2014

Dust to Dust


نه
چشمانت نیست،
حرفهایت هم نه،
خنده ات هم نیست که
دستت را رو می‌کند
من می‌دانم
تو فقط تنهایی
تو بیش از آنچه باید، تنها بوده ای

بازیِ پر احساست،
گریمِ تر و تمیزت،
تمام دیالوگ های دقیق و درستت،
اینها مرا گول نمی‌زند
تو بیش از آنچه باید، تنها بوده ای

بیا و بگذار بگذرم
از این دیوارِ دور قلبت
بیا با فندکم
به آتش بکشانیمش
بیا دستت را بگیرم
با هم برقصیم و برقصیم
به دور شعله هایش
بیا و بگذر
از خاکِ تو به خاکِ من

تو
با سربلندی
جدال را پشت سر گذاشته ای
زخم هایت را پوشانده ای
دوران محکومیت را گذرانده ای
پس حالا
به من گوش بده
مرا دریاب
تو ... بیش از آنچه باید ... تنها بوده ای

تو همچون آینه
مرا منعکس می‌کنی
برای فهمیدنِ کسی
فقط یک نفر کافی است
پس این را از من قبول کن
تو
تنها بوده ای
ما
تنها بوده ایم
ما
بیش از آنچه باید
تنها بوده ایم



by “The Civil Wars”

Saturday, December 20, 2014

مهناز


مهناز، مهناز رو مهناز
یعنی
اون لیوان رو بده

Saturday, December 13, 2014

I Want to Break Free


می‌خواهم از بندت رها باشم
می‌خواهم از دستت رها شوم
از بند دروغهایت
از دست بازیهایت
تو تنها به فکر خودی و من به تو نیازی ندارم
من باید از دستت رها شوم
فقط خدا می‌داند
من باید رها شوم

عاشق شده ام
عاشق شده ام و می‌دانم اینبار فرق دارد
فقط خدا می‌داند
من عاشق شده ام

شاید عجیب باشد
ولی حقیقت دارد
نتوانستم هیچ از حسهایت بفهمم
نتوانستم از هیچ جوابت مطمئن باشم
وای که چقدر می‌خواهم از دستت رها شوم
از بندت آزاد شوم

اما زندگی همچنان ادامه دارد
شاید نتوانم به نبودت عادت کنم
شاید هرگز نتوانم عاری از فکرت باشم
ولی خدا می‌داند
باید بتوانم
پس عزیزم می‌بینی؟
باید از دستت رها شوم
باید از بندت آزاد شوم

من می‌خواهم می‌خواهم می‌خواهم ... از بندت آزاد باشم



by “Queen”

Thursday, December 4, 2014

مجنونِ لیلی


من
مجنونِ لیلی ام

که روزی می‌آید

و دستهایش
بر گونه هایم
خطِ اشک
خواهند کاشت



پ.ن.
Saving Mr. Banks

Friday, November 28, 2014

نظری به علم آمار


در هر صد انسانِ زنده

آنان که دانند صلاحِ کار:
پنجاه و دو تن، شمرده

مرددانِ مانده در کار:
تقریبا هر که باقی مانده

آماده به خدمت
اگر زمان نگذرد بی مهابا:
چهل و نه

آنان که خوبند و درستکار
چون ندانند جز این راه و چاه:
پنج ... یا شاید چهار

قادرند به تحسین
بی چشم داشت و بی ادعا:
هجده

محکوم به خطا و اشتباه
چون جوان بودند و نادان (که درمان شود با زمان):
شصت یا تنی کم و زیاد

خمشگین از زمین و از زمان:
چهل و چهار

بزدلانی چند
گریزان از کسی یا چیزی دهشتناک:
هفتاد و هفت

کام دیده اند و به کامِ دیده شاد:
بیست و اندی، کاش کمتر از این مباد

در غارِ خویش بره اند و
در بیشه ها شیری در پی شکار:
بیش از نصف ... بیگمان

ظالمانِ پنهان
که گردش روزگار باید
تا بیدادشان شود آشکار:
شمارشان نهان به
حتی بدور مانیم از حدس و خطا

در درکِ روزهای نیامده:
جماعت غرق در احساس
بیش نیستند از
گروه مشغول به اثبات

بهره نبرده اند ز چیز
جز چیزهایی بی‌چیز:
سی تن
گرچه می‌دانی و می‌دانم
کاش این
خطایی بود در آمارِ من

مردانی
تا پیشانی فرو رفته در اندوه
و زنانی
چشم به راه باریکه های نور:
دیر یا زود
می‌رسند به هشتاد و نه

آنان که عادلند:
سی و پنج
کمتر از چیزی که باید
ولی اگر برای فهمیدن
تلاش و خیزشی باید:
تنها سه تن

و هر که سزاوارِ مهر و دلسوزی:
نود و نه از صد

و آنکه میراست و فانی:
صد از صد
و تنها این رقم
تا بود و هست و می‌شود
تغییر نمی‌کند



“A Word on Statistics” written by “Wislawa Szymborska”