Tuesday, August 13, 2013

ها ها ها





زندگی
مزه کردن آن لحظه هایی است
که تمام قواعد ِ فیزیک و ریاضی و منطق و فلسفه
 دست به دست هم میدهند
تا قواعد جبر و احتمال را به سخره بگیرند

Wednesday, August 7, 2013

فقط



"ولی این فقط یک فیلمه"
 
"فقط" یک فیلم؟ فقط ؟؟؟
 

میدونی من تمام عمرم آرزو کردم دنیا به خوبی فیلم ها باشه ...
و تو میخوای تمام این رویاهام رو با گفتن "فقط یک فیلم" نابود کنی؟
 
چه کلمه ی نا امید کننده ای!
مثل این میمونه که بگی "اون نمیتونه اون کوه رو فتح کنه، اون فقط یه مرده"
یا "اون که یه الماس نیست اون فقط یه سنگه"
فقط!

همون لحظه ای که کت شلوارت رو دیدم فهمیدم که تو یه آدم "فقط"ای هستی!
میدونی یه آدم "فقط"ای چیه؟
یکیه درست مثل تو! همون موها، همون کراوات، همون کفش ها
همونطور راه میری و هر چی هم که باشه فرقی نمیکنه، پیش خودت فکر میکنی، این "فقط" یه مغازه است
این "فقط" یه نیمکته
این "فقط" یه درخته
این "فقط" همون چیزیه که هست و نه چیز دیگه ای

من مطمئنم برای تو ... این "فقط" یه زندگیه ... و بعد دیگه هیچی نیست







تقدیم به:
محمد خراسانی
که میداند
این "فقط" یک پست وبلاگ نیست

Wednesday, July 31, 2013

Game



this is a game
this is a fucking game
this game ... was made by you
and I'm the player in your game

how is it up there?
watching me run around
wandering what to do
not knowing when to do it
 
there are no turns
there are no terms
there is no winner
there is no loser
there is you ... and there is me 

and I am losing
I lost when your hands started to tremble
I lost when your eyes gazed upon mine
I lost ... when your smile burned my skull
I lost ... when you cried and you cried

yet here I am
playing your stupid game
hoping that one day
all is calm again
in your stupid fucking game



p.s.
lyrics without music is not like a script without a movie

Wednesday, July 24, 2013

و گاهی ... خیلی هامان شبیه او میشویم




او آنقدر امیدوار است که کسی آنسویِ شهر منتظرش پشت پنجره نشسته باشد
و آنقدر هر روز خیال بافته، که آنکه بی خبر و آن دور دور ها دوستش دارد چه شکلی است ...
خنده هایش ...
بی حوصلگی هایش ...
غم هایش ...
روز مرگی هایش ...
تنهایی هایش ...
که اگر یک روز به حسب اتفاق ... کسی درست کنارش ... نزدیکِ نزدیکش ... آنقدر که حرارت نفس هایش را حس کند ...
اگر کسی ... بی فاصله ... دوستش داشته باشد ...

باور نخواهد کرد







پ.ن.
من این عکس را دیشب انتخاب کردم و قصد داشتم امشب در موردش بنویسم
ولی هیچ متنی برازنده تر از این نوشته ی مریم پندی برای این عکس نمیتوان نوشت
اگر کسی از من خواست داستان یکی از دزدی هایم را تعریف کنم قطعا لینک این پست را برایش میفرستم

Wednesday, July 17, 2013

هملت




بودن یا نبودن ... مسئله این است

بودن یعنی گریستن
بودن یعنی خمیازه کشیدن
بودن یعنی سینه خیز قدم برداشتن
بودن یعنی رنگ آبی آسمانی

نبودن یعنی لبخند ابدی
نبودن یعنی رویا دیدن
نبودن یعنی دست های صلیب شده و صورت های رو به قبله
نبودن یعنی رنگ سیاه شب

بودن را با گریه ی کودک میفهمیم و نبودن را با اشک فرزند
بودن را به سبد میوه تشبیه میکنیم و نبودن را به شاخه ی انگور
بودن را نمیخواهیم و از نبودن میترسیم

ما به دنبال مسئله ها میدویم و از نبودن به بودن میرسیم
کودکان را به پرستش وا می داریم
دخترک های عاشق را به سازش
و شور جوانی ِ پسرها را به میدان جنگ میفرستیم

شب ها و روز ها صرف پرسیدن میشوند
و چهره ها سرخ تر و تکیده تر
و جواب ها در قلب ها به خاموشی می گرایند
تا کودکی ِ بودن به بزرگسالی ِ نبودن منتهی شود

بزرگسالی ِ نبودن

Friday, June 21, 2013

دایره ها


شمایی که بلیدید حرف هایتان را با پرده بزنید
شمایی که پشت چشم نازک میکنید و با لبخند تیکه می اندازید
شمایی که به در میگویید تا دیوار بشنود
شما زن ها
شما که هر چه میخواهید میگویید و ابایی ندارید و میدانید که عمق حرف هایتان را نمی فهمند
من به شما حسودی میکنم

ای کاش نمیفهمیدید
ای کاش ساده از نوشته هایم میگذشتید
ای کاش نگاه های عاشقانه ام را در آن زاویه ی دید لعنتیتان نمیدیدید
ای کاش بلد بودم آنقدر زیرکانه و با ترفند حرف بزنم که هیچ وقت نفهمید
ای کاش دروغ گفتن را به نگاهم می آموختم
و بی تفاوت بودن را به رفتارم
و سرد بودن را به صدایم

ای کاش تمام نوشته هایم
خم های بسته ای میبودند که مساحتشان را درک نمیکردید
دایره هایی بی معنی
که فرق یکی را با دیگری نمیفهمیدید
همانطور که من هیچ وقت عمق خواسته هایتان را از نوشته هایتان نفهمیدم
عمق ناراحتی هایتان را
عمق دوست داشتن هایتان را

شاید روزی
این دایره ها را
در حلقه های فیلمی
یا بر گودی صحنه ای
تصویر کردم

Tuesday, June 4, 2013

30%


 او آنقدر تنها بود
که وقتی از خیابان میگذشت
بی احتیاتی میکرد
و آرام راه میرفت
تا راننده ها سرعتشان را کم کنند

تا شاید کسی ... حتی یک راننده ی غریبه
به خاطرش از سرعتش کم کند
و او ، هر چند کوتاه، 30% فعل و انفعالات مغز کسی را اشغال میکرد

تنها