Tuesday, January 13, 2015

خیالاتِ تئاتری


برای من
نقطه اوجِ تراژدی
پرده ششم است:
رستاخیزِ مردگان بر صحنه ی نبرد
تنظیم دوباره کلاه گیسها، رداها
بیرون کشیدن خنجرها از سینه ها
در آوردن گردنها از حلقه های دار
صف کشیدن در برابر زنده‌گان
برای دیدار با تماشاچیان

تعظیمِ گروهی و جدا جدا:
دستی سفید بر قلبی مجروح
فروتنی در دیدگانِ مرگی محجور
تکانهای پرشورِ سری مقطوع

تعظیم های جفت جفت:
کین، دست در بازوی نیک کرده
محکوم، چشمِ مهر به آغوشِ جلاد دوخته
بیداد، از دادِ دادخواه در امان مانده

سقوطِ ابدیت ... از تیپای صندلی طلایی
برچیدنِ اخلاق ... با تیزیِ لبه ی کلاهی
پذیرشِ فردا ... برای تکرارِ مکرری

ورودِ منزویِ آنان که
پیش‌تر ... در پرده ی سوم یا چهارم ... مرده‌اند
بازگشت معجزه آسای آنان که
بی هیچ نشانی ناپدید شده‌اند
اینکه پشت صحنه
شکیبانه انتظار کشیده‌اند
لباسها از بدن نکنده‌اند
چهره ها پاک نکرده‌اند
بیش از فریادهای تراژیک ... تکان دهنده است

اما اوجِ عروجِ من ... در فرودِ پرده است
و نظرهای کوتاهِ پیدا از پایینش:
آنجا که دستی عجولانه پی گلی می‌رود
آنجا که دیگری به دنبال شمشیری می‌دود
همان جا که دستِ سومی
نامرئی و خاموش
گلوی همچون منی ... می‌فشرد



“Theatre Impressions” written by “Wislawa Szymborska” 

Tuesday, January 6, 2015

وقتی طوفان تمام می‌شود


به دست خواهم آورد
دستی را
که چترم را می‌بندد

و اشک خواهم ریخت
بر گونه هایی
که سرخی اش
بر نگاهم
آشوب است

سفید بوده ام
که سیاهم کردند
صدایم را خاموش
و نگاهم را پر مهر خواستند
پس تو
به نوشته هایم
پناه ببر
تو را آنجا
دیدار خواهم کرد

قرمز بپوش
بانوی طوفان
که آبیِ چشمانت
برای من
سبزی روشن است
و زردیِ افزونش
به تیرگیِ ستاره هایم
می‌آید

می‌شنوی؟
سکوت می‌خواندمان

گویی آشوب
در ابرها
به دنبال چیزی است
که چترِ بسته ام
در دستان تو
و دستِ خسته ام
در بازوان تو
و نگاه آشفته ام
در صدای تو
خیس و لرزان
آوایش را به خاموشی می‌خوانند

پس بیا ...
شاید اینگونه
طوفان تمام شود
و آشوب
دست به دامانِ ما
آرام گیرد

Sunday, January 4, 2015

یک "آن"ی که "حال"مان را خوب کرد


او از آن مردهایی است
که در خوابهایش
پادشاهان سرما می‌خورند
ملکه ها رخت می‌شویند
جلادها بادبادک بازی می‌کنند
و دلقکی با فرشته ها والس می‌رقصد

ولی صبح ها
بالشت از نبودش اشک می‌ریزد
از فنجان چای اش خون می‌چکد
و اولین سیگاری که روشن می‌کند
تا آخرین پک، گویی
ترسِ ناگفته ی کودکی ِ تنهایش
به ثروتِ قرنها ریشخند می‌زند

او از آنهایی است
که از گریه می‌ترساندت
به غم سودایت می‌دهد
به رشک و حسد وا می‌داردت
و در آغوش ِ گرمش
امید امید امید کاشت می‌کند

او تنها مردی است
که صدا می‌کند
نبوغِ گمشده ی چشمها را
سرودِ خاموشِ فریادها را
شعرِ غمگینِ دردها را
و زخمِ عمیقِ تمامِ این سالها را
و صدایش
بر دل
در جان
می‌نشیند

او آن مردی است
که موعود بود
هرگز از راه
نرسد
ولی خواست ... و رسید



رضای ثروتی عزیز
سالروز خواستنت فرخنده

Wednesday, December 31, 2014

Dust to Dust


نه
چشمانت نیست،
حرفهایت هم نه،
خنده ات هم نیست که
دستت را رو می‌کند
من می‌دانم
تو فقط تنهایی
تو بیش از آنچه باید، تنها بوده ای

بازیِ پر احساست،
گریمِ تر و تمیزت،
تمام دیالوگ های دقیق و درستت،
اینها مرا گول نمی‌زند
تو بیش از آنچه باید، تنها بوده ای

بیا و بگذار بگذرم
از این دیوارِ دور قلبت
بیا با فندکم
به آتش بکشانیمش
بیا دستت را بگیرم
با هم برقصیم و برقصیم
به دور شعله هایش
بیا و بگذر
از خاکِ تو به خاکِ من

تو
با سربلندی
جدال را پشت سر گذاشته ای
زخم هایت را پوشانده ای
دوران محکومیت را گذرانده ای
پس حالا
به من گوش بده
مرا دریاب
تو ... بیش از آنچه باید ... تنها بوده ای

تو همچون آینه
مرا منعکس می‌کنی
برای فهمیدنِ کسی
فقط یک نفر کافی است
پس این را از من قبول کن
تو
تنها بوده ای
ما
تنها بوده ایم
ما
بیش از آنچه باید
تنها بوده ایم



by “The Civil Wars”

Saturday, December 20, 2014

مهناز


مهناز، مهناز رو مهناز
یعنی
اون لیوان رو بده

Saturday, December 13, 2014

I Want to Break Free


می‌خواهم از بندت رها باشم
می‌خواهم از دستت رها شوم
از بند دروغهایت
از دست بازیهایت
تو تنها به فکر خودی و من به تو نیازی ندارم
من باید از دستت رها شوم
فقط خدا می‌داند
من باید رها شوم

عاشق شده ام
عاشق شده ام و می‌دانم اینبار فرق دارد
فقط خدا می‌داند
من عاشق شده ام

شاید عجیب باشد
ولی حقیقت دارد
نتوانستم هیچ از حسهایت بفهمم
نتوانستم از هیچ جوابت مطمئن باشم
وای که چقدر می‌خواهم از دستت رها شوم
از بندت آزاد شوم

اما زندگی همچنان ادامه دارد
شاید نتوانم به نبودت عادت کنم
شاید هرگز نتوانم عاری از فکرت باشم
ولی خدا می‌داند
باید بتوانم
پس عزیزم می‌بینی؟
باید از دستت رها شوم
باید از بندت آزاد شوم

من می‌خواهم می‌خواهم می‌خواهم ... از بندت آزاد باشم



by “Queen”

Thursday, December 4, 2014

مجنونِ لیلی


من
مجنونِ لیلی ام

که روزی می‌آید

و دستهایش
بر گونه هایم
خطِ اشک
خواهند کاشت



پ.ن.
Saving Mr. Banks