Sunday, November 23, 2014

Shine on You Crazy Aref



از کفر و ز اسلام برون صحرائی است
ما را به میان آن فضا سودائی است
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائی است

- مولانا



Beyond the realms of fair and foul
yearned by soul and craved by mind
lies a dream for you and I
if reached by he who wants
neither fair nor foul will rhyme
with what dwells in such state of mind

- Rumi



پ.ن. نقاشی از
محسن قلمبر دزفولی

Friday, November 21, 2014

Judgement


بی عدالتیِ سرنوشت،
رنجِ اجتناب ناپذیرِ عشق و نفرت،
خاطراتِ قلبی شکننده
که تو را به زانو درآورد

تو
در گذرِ روزهایی اینچنین
آن دورانِ جوانی را
روزگارِ باور به ابدیتِ زندگی را
همه را
به آتش کشیدی

تمامِ نفرتی که ریشه در نیازهایت کرده‌ است
تمامِ مرضی که به قلب و جانت رخنه کرده است
تمام ترسی که مخلوقِ ذهنِ خودت بوده است
همه
تو را به زانو در خواهند آورد

با گذر از روزهایی اینچنین
باور به زمان را
به آتش خواهی کشید

همه چیز را
به آتش خواهی کشید



by “Anathema”



تقدیم به:
سارا پورسرخ
که گند زدن در کنارش را
ترجیح می‌دهم
به اسکار گرفتن در کنار اصغر فرهادی

Monday, November 17, 2014

Hey You



آهای تو!
تو که آن بیرون
در سرما و تنهایی
مشغول پیر شدنی،
آیا وجودم را احساس می‌کنی؟

آهای تو!
سرگردانِ راهروها
با قدمهای سست
و خنده های میرا
آیا مرا احساس می‌کنی؟

آهای تو
در کشتنِ چراغها
یاریشان نکن ...
بدون مبارزه
تسلیم نشو ...

آهای تو!
تنها آن بیرون
با بدنی لخت
در انتظار زنگ تلفن
حاضری به من دست بزنی؟

آهای تو!
با گوشهایت چسبیده به دیوار
در انتظار فریادِ دلی غمبار
آیا مرا لمس می‌کنی؟

آهای تو!
در بلند کردن این سنگ
یاری‌ام می‌کنی؟
قلبت را بگشای
من راهیِ خانه‌ام

اما این
رویایی بیش نبود
می‌بینی
دیوار بلندتر از این حرفهاست
بودند کسانی
که تا بودند
سعی کردند
اما رنگِ آزادی ندیدند
تا در پایان
مغزشان
خوراک کرمها شد

آهای تو!
آن بیرون
سرگشته ی جاده ی بی انتها
گوش به فرمانِ آدمهای پر مدعا
یاری‌ام می‌کنی؟

آهای تو!
آن بیرون
ورای بلندای دیوار
مشغولِ خرد کردنِ بطری ها در تالار
یاری‌ام می‌کنی؟

آهای تو!
امید
بذرِ هویت ماست
با هم ... ما ... ایستاده ایم
جدا اما ... سقوط ... عاقبت ماست


تقدیم به:
مرادی از جنس دوشنبه

Friday, November 14, 2014

Maria


ماریا! ماریا! ماریا!
راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمی دهی ؟
می خواهی
گونه هایم گود
مزه از دست داده
چشیده ی خاص و عام
بیایم پیشت؟
با صدایی بی دندان بگویم به تو:
اینک شده ام مردی قابل اعتماد؟

ماریا!
نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ می کنند
چشم هایی از چهل سال ولگردی فرسوده

ماریا!
من
مردم
مردی سایه
مردی که قی کرده است او را
شب مسلول
در دست کثیفِ خیابان
من همینم که هستم
قبولم داری ؟

ماریا!
راهم بده!
می بینی
انگشتانم
متشنج
می فشرند
خرخره ی آهنی ِ زنگِ درت
در را باز کن
خوشگل من
قشنگم
از من نترس
نخواهی یافت
بر گردن گاو آسایم
مانند کوهی مرطوب
اجتماع شکم ِ عرق کرده ی زنان را

می دانی ؟
زندگی من
غرق است
در هزاران عشق بزرگ پاک
هزاران
عشق کوچک ناپاک

ماریا!
با لرزه ی پر دلهره ات
بیا
نزدیکم شو
بده
به من
معصومیت ِ لبانت را

ماریا!
من
جسمم
من
سر تا پا
مَردَم
ماریا
مال من شو !

همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خوهم داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را

ماریا !
مرا نمی خواهی ؟
مرا نمی خواهی!
افسوس!
باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آن سان که سگی
بار می کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار

من
با همه ی خون قلبم
با رخت یکدست سفید قلبم
با گلِ های خاکی که چسبیده است به آن
باز می گردم
به جاده ...



پ.ن. شعر از مایکوفسکی       

Saturday, November 8, 2014

I AM a Helpless Romantic



ده ماه پیش
پستی گذاشتم به اسم

و حالا
فیلمِ What If
دردناک ترین فیلمِ لذت بخشِ زندگیم بود

دردناک ... چون پایانی داشت که من نداشتم
لذت بخش ... چون پایانی داشت که من نداشتم

Sunday, November 2, 2014

I just thought it would be appropriate, maybe.


آیا جز خوشبختی است
زندگیِ ندیمکانِ معبدِ آناهیتا؟

رفتن از یادی که رفته از یاد
درخشش ابدی یک ذهن پاک

هر دعایی شود مستجاب
و هر آرزویی می‌سپرند به باد



From the poem “Eloisa to Abelard” by Alexander Pope, used in the movie “Eternal Sunshine of the Spotless Mind”